
رازی خاموش چراغی روشن چراغی که درش هزاران لالایی پنهان از فراز گلدسته هایی بلند صبرها آغاز باز امّا، منِ تشنه وقتی شب می شود می بارد بر دردهایم دانه دانه باران واژه های غم یکی یکی پاک از دفتری که شعر دیروزش خط می خورد وَ نگین آوازی که در چشم هایم گره کور می کند کاش! سِرّ این راز، کسی فاش نکند در پس بام خانه ام سقایی دارم که در سیاهی شب سبز سیرابم می کند. xa0 شاعر کریم قیطانی فر xa0 xa0...
ادامه مطلب